
ما اولش چیزی "نبودیم" .ما رو "بود " کردی و
بعد از اینکه " بود " شدیم مارو تو دنیای خودت " نابود " کردی !
- Memar -
میخوام حواست باشه وَختی بهت گفتم " دوستت دارم " جدی نگیری !
میدونم تو اون لحظه فقط جو گیر بودم.
از یه چی خوشحال ، که بقیه چیزا رو یادم رفته و قول های گنده گنده میدم ؛ حرفای بزرگتر از دهنم میزنم و فکرم اون جایی که دارم حرفش و میزنم نیس ..!
" دوستت دارم " برا دهن من خیلی گنده س !
یه کاری نکن این حرفو بزنم و توش بمونم ، چون واسه تو فقط یه حرفه !
- Memar -
------------------------------------------------------------------------------------------------------
این سه تا پستی که همش درباره ی یه جور یه جور عشق بود
[ تا تهِ دنیا ، شاید " دوستت دارم " ،معشوقه ]
سه گانه ی عاشقیای رفیق بازی بود که دیدمشون .... میخواستم کلیشه ای نباشن و جاودانه !
این جا تمومش میکنم تا اگه بازم از این جاودانه ها یه جا دیدم و ثبتش کردم ...
خیلی دوسِش داشتم ؛در حد ِ بی نهایت .....
این که نمیگفتم به خودم مربوط بود، نه به اون ولی هیچ وَخت هم نخواستم بفهمه .
یه باری بود که بهم گفت : دوست داشتن قدّ ِ بی نهایت اصلا" نمیشه، نه ؟!!
بهش چیزی نگفتم که حرفمو بهم برنگردونه ... که یه وَخت از این فیلسوفانه ها نگم و توش بمونم .
دوباره گفت : اگرَم باشه ته ِ ش یک هزارم بی نهایت تو یکی از اینا پیدا بشه ،هان ؟!
پشتمو بهش کردم .اون چیزی از من نمیفهمید .
حرفمو به خودم برگردوندم :
" یک هزارم بی نهایت هم بی نهایته .... "
- Memar -

جوهره داشته باشه از روغن نباتی هم کاکائو در می آد.
نگو نگفتم
که معافی هم به دادش نرسید .
صُب تا شب هم بگرده موضوع این نیس که !.... هنوز حد و اندازه ی قوطی آبیای روغن نباتی هم نیس !
کوپُن های ما هم دیگه آخراشه ....
- Memar -
اوس باقر و زنش یه آشپزخونه وسط مَسط های شهر داشتن . از همون 5 روز ِ بعده عَقدشون مغازه رو راه اَنداختن و عرض ِ سه ماه نَه چاهار ماه ،n تا مشتری سفارش می گرفتن و ،بیشتر + n تا مشتری دم ِ دُکونش صف می کشیدن .
از همون اول ؛ رو این ماه عسل و مسافرت خط کشیدن و آب پرتقالشون هم ،همون جا پشت ِ یه میز با هم میخوردن .
گل ِ غذاهاشون یه سوپی بود که تَموم ِ آشپز های طهرون هم نتونستن بفهمن قضیه این غذا چیه !
سوپش هم فقیر و غیره نَداش که ؛... به هر کی کاسه ای 100 تومن !
همه ی غذاها رو اوس باقر و زنش با هم می پختن ....یَنی تقسیم کار و اینا تو کارشون نبود .
...
تا اینکه چو افتاد تو محله عیبه که زن اوس باقر جایی کار کنه که هوار هوار تا مرد توش میره و میاد .
زنشو بیرون کردن .اوس باقر نیومد که نیومد..
در ِ مغازَشَم تخته کردن !
اوس باقر وَختی می مرد گفت : [ یادمه که میگقت ]
" آشپز که یکی بشه ،سوپ یا ترش میشه یا بی مزه "
زنش یه هفته قبل از اون مرده بود ....
فقط یه هفته !
- Memar -
هیچ وَخ برنج و قرمه سبزی منو یاد ِ بچگی ننداخت ولی همیشه با نون و قرمه سبزی خیلی حال میکردم
....واسه همینم هَس که این دومی خیلی واسم آنتیک شده بود !
از وختی پای خونه تَکی* با کاظم بازاری و حسن تانکی اومد وسط فِک کردم دیگه همه چی حَله !
دیگه بساط ِ قرمه و نون به پاس یه روز در میون ...
آره خوب... الحق کم نذاشتن از مرام و هر هفته به راه بود ضیافت ِ شاهانه مون !
حتی تا اونجایی که این آنتیک بچگیا یادمون رفت و شدیم اینی که الان هستیم !
الانی که ما رو ببینی، که دیگه آب از سر ِما و خونه تکی گذشته ،که شیش تا شیش تا بچه های خودمون خونه تکی دارن
دیگه هیچی حتی
همون نون و قرمه سبزی هم یاد ِ هیچی نمیندازتمون...
ازنون و قرمه سبزی که گذشت ...حالا فقط یه آنتیک برام مونده . همون قوطی کنسرو های قرمه سبزی
که هر هفته ۳ تاش تموم میشد و یا من یا حسن تانکی پشت بند موتور میزیدیم و تا
لواسون هم شده باهاش میرفتیم ...
این یکی تا آخر ِ عمر آنتیکِ آنتیکه !
-----------------------------------------------------
تکی = مجردی
- Memar -
قبل از هر چیز اینجانب به عنوان خرابکار ِ شایعه پراکن در سطح وبلاگم ، از همگی در خواست حلالیت دارم که البته بیان ِ موضوع از اول غلط بود ولی حالا که گفته شده باید درست گفته بشه !
آخر ِ پست قبلی (که به اولش هیچ ربطی نداشت ) ما هی، تولد تولد کردیم که البته شک برانگیز بود (بعضی رفقا گفتَنا ااااا )
یه کم مشکل دار ما گفتیم اینو .... متاسفانه !
تولد آقا کروبی همون 14 مهره که گفتیم....تولده آقا خاتمی 21 مهر نه ولی 15 مهره [سایت شخصی ،یک سایت معتبر، ویکی پدیا ] و
تولده آقا میر حسین در هاله ای از ابهام بین 7 مهر و 15 اسفنده !
بازم اشاره میکنم مطرح کردن این بحث که از پست قبلی شروع شد درست نبود ولی غرض از توضیح ،
معذرت و عذاب وجدان (!) و ... بنده بود
باشد که تکرار نشود!
قسمت بالا را بخوانید و بعد بی خیالش شوید !
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
... و حالا خرابه !
لباس میخواس !
حتی وختی یه حراجی گنده زدم رو شیشه ی مغازه ی کوچیکم ،مغازه بازم شلوغ نشد .
بعده دو روز از این ماجرا اون اومد مغازَم. قبل ِ اون دو سه تا خانم دیگه تو مغازه بودن .
چادری بود ....
وایساد مثه بقیه لباسا رو چرخوند و نیگا کرد .سلام کرد .منو نیگا کرد...
یه لحظه نیگاش کردم .
خانوما لباس انتخاب کردن و داشتن باهام چونه میزدن ....
نمیتونستم زیر چِشی نِگاش نکنم .
هر لباسی وَر میداشت، میخواس و نمیخواس میرفتم طرفش براش میگفتم چیه !
اگه تعریف میکردم میخندید، از بعضی قیمتا تعجب میکرد و بیشتر وَختا ...
فقط سرشو تکون میداد .
یه لباسو انتخاب کرد و از دستم خوشحال بود . پول نداشت و رفت از خود پرداز پول بگیره ...
میخواستم وَختی برگرده بگم عیبی نداره اگه نصف ِ نصفِ قیمت و بده .
..
دوباره که اومد تو، اومد طرف پیشخون ،میخواس پول بده و یه چیزی بگه و...
میخواسَم بهش بگم که قابلی نداره واقعا" !
یهو دیدم خندَش رفت ،پولش و سریع داد و خودشم سریع رفت .
دخترِ شاگرد ِ بغل دست ِ منو دیده بود اون موقه !
- Memar -
بچه می خواس بره مدرسه .
قبل از خواب حتی مسواکشو زده بود و به قول یکیمون : پسر ،این خیلی آماده س !
هرشب تابستون ، نمیشد "دی وی دی" ندیده بخوابه اما امشب فرق داشت ، بچه فردا مدرسه داشت .
یه امشبو سر ِ شام هیچی نگفت . یه امشبو پایین تخت خوابید .
یه امبشو بیشتر از شبای قبل خودش نبود .
من حتی حوصله ندارم بگم چی بود و چی نبود ...
بعده سه ماه دوباره یاد ِ ما کرد . حرف اولش بازم سلام نبود ولی بر عکس ِ همیشه خدافِظ و گفت .
اون حرف میزد .فقط از چند ماه پیش میگفت....هی می گفت ،هی میگفت و میگفت .
با مرام، نمیدونست من اون شب بیشتر از شبای قبل خودم نبودم !
- Memar -
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
هفتِ هفتِ هشتاد و هشت تولد میرحسین موسوی
هفت روز بعد
چهاردهِ هفتِ هشتاد و هشت تولد مهدی کروبی
هفت روز بعد
بیست و یکِ هفتِ هشتاد و هشت تولد سید محمد خاتمی .............
حرفهای تکراری جایی ندارند و همه میدانند . تاریخ مدرسه دارد و دانشگاه ،استاد دارد و معلم ،امتحان دارد و تست،حفظ و مثل ِ بلبل از برگفتن ؛
کسی یاد نمیگیرَدَش آنرا، وقتی هر روز باز تکرار میشود این تاریخ !
تاب نمی آورم آهی را که از دل برنیاید و از آنِ دیگران باشد اما
میکِشم!
تحمل ندارم، لقمه های باسوز و گداز و با منّت و بی مزه ی دیگران را اما
میخورم !
سخت است، داشتن ِ حتی خیالِ خواب رویایی وقتی دیگران را نمی یابی ، بی اختیار و با گریه میخوابی .
سنگ دلم از برای صورت های بی بیننده ،حرف های بی شنونده،
زرق و برق ِ دنیای فریبنده، بعضا" اتفاقات کشنده !
متنفرم از خانه ی کوچک ، با سیمان و اَلک ،
لابه لای آجر هایش همه دوز و کَلک
تمام پولش با قرض و کمک
کمکی که خودم دزدیدم از مال ِ فَلک !
خسته شدم به خدا، از کارای نارَوا ،
از اَشکای نا پَروا ، از دستی که شده دستِ گدا ،
از رفقای نیمه راه ،
من نزدیکِتم ،
یه جا همین دور و بَرا !
---------------------------------------------------------------------------
این من نیستم ، نوشتم چون میشد که باشم!
یَحتمل تأیید و تصدیق و نفی کارِ شما نیست .اینها تمام حرفهای یک نفر نیست.
ناله ی خسته بیچاره ای از دنیا مانده س. کلا" به من و شما
یا حالا هر کس ....
همینقدر که گفتم ما و شما را بس !
- Memar -
متاسفانه دو نوشته ی قبل باعث تشویش اذهان عمومی شده و به همین دلیل مسئولان متعهّد ،مربوطان متدیّن و کارگزاران معتمد در این چند روز در پی ِ بنده و کشف حقیقت اصلی ماجرا بودند .
اینجانب هم برای رهایی از بند مجبور به اعتراف سخیف و شرم آوری شدم
اینکه آن اسلحه ی دولول کذایی ، پلاستیکی و کاملا" اسباب بازی بوده و لذا هیچ گونه خطری برای هیچکس ندارم ایضا" !
وحالا 2.
اینک پیش روی چشمان شما از جواب مسابقه پرده برداری میکنم که البته هیچ کدامیک از مغزهای متفکّر (!)
توانایی پاسخ به ایشان را نداشتند !
جواب،فلسفه ی ساده و معنی داری داره که همیشگی نیس.
شخصی که پررنگ آورده شده قویّه(!)و شخص کمرنگ ضعیفه میباشد !
توجه کردید که ضعیفه وقویه به چه معناست ... ضعیفه همانطور که از اسم بر می اید ضعیف است و این
کمرنگی کنایه از آن و قویه درست بر عکس آن !
.
میــــــــخندیم !
- Memar -